سفارش تبلیغ
صبا

شد فصل طرب باز ز آغاز درختان

هستی به تماشای گل ناز درختان


در حلقه ی گیسوت ، وزان سلسله ی باد

بی خود شده از خویشیو دمساز درختان


بگشود نفس، باد صبا از نفس سرو

چون نغمه ی چنگی است در آواز درختان


کوتاهی عمر چمن از بی ثمری نیست

افتاده به پای چمن اعجاز درختان


برگی سر خود را به تمنا به زمین زد

سجاده شد اکنون پر پرواز درختان


در پیچ و خم عمر و پریشانی احوال

گویا که نگاهی شده سرباز درختان

 

 

 

http://www.mrwallpaper.com/wallpapers/pathway-summer-garden-1920x1200.jpg

 

*سروده شده در تاریخ 5 مرداد94*







تاریخ : شنبه 94/5/24 | 1:53 عصر | نویسنده : فاطمه حُسنی ابراهیمی | نظرات ()

در خانه ی همسایه مان آهنگ و ونگ است

گویا فضای خانه شان میدان جنگ است


بعد عروسی هیچکس باور نمی کرد

پایان قربانت شوم ، تیر و تفنگ است


فرزندشان لاله مداوم بند دکتر

پایان هفته دستشان قرص و سرنگ  است


از غصه و غم گیسوان لاله می ریخت

هرچند بر آن شالکی خوش آب و رنگ است


با اینکه امواج مودم ها بی اثر نیست

مضمون لاین و ماهواره چون شرنگ است


وایبر  چگونه مونس آلاله باشد؟

فردا که قلب لاله جنس قلوه سنگ است




 






تاریخ : پنج شنبه 94/5/15 | 1:5 عصر | نویسنده : فاطمه حُسنی ابراهیمی | نظرات ()

 خاطر آینه ی ما را شکستن دیر نیست

درد بی پایان او را مرهم و اکسیر نیست


آتش خود بینی اش صدها شرر بر جان کشید

آن کویر لوت را پیوسته باران سیر نیست


سرمه دان عشق شد بازیچه ی افسون چشم

این دل بیمار در آن عشق بی تاثیر نیست


از نگاه مردمان نور و فروغی پر کشید

خواب چشمان خمارش را دگر تعبیر نیست


یوسف اکنون طورِ دیگر با دلش درگیر شد

آخر کار زلیخا را دگر تدبیر نیست


خوانده شد آیه به آیه سوره ی چشمان حق

مدعی آمد که وقت آیه و تفسیر نیست


شوق پروازی مداوم در قفس محبوس ماند

کفتران جلد را هم لذت تغییر نیست

 








تاریخ : جمعه 94/5/2 | 2:15 عصر | نویسنده : فاطمه حُسنی ابراهیمی | نظرات ()

آسمان هم تبِ باران دارد ؟!


یا به آواز چنین می غُرد ؟!


بی گمان پنجره ها باز شدند


در زمانه ای که چتر


هیبتش وا رفته است


بی گمان تنِ خشکیده برگ


آب را یک نفس بلعیده است


خس خسِ سینه تابستان را


آسمان هم دیده است


و حقیقت این است


آسمان به ریشِ مردمان خندیده است

 









تاریخ : یکشنبه 94/4/28 | 8:17 عصر | نویسنده : فاطمه حُسنی ابراهیمی | نظرات ()


دیری است که جامی ز سما سر نکشیدم

 

پیمانه ی وصل را در بر نکشیدم



از زلف پریشان گره ای باز نشد


از خاک به افلاک صنم پر نکشیدم



رخ در رخ مهتاب ، در هندسه آب


مهر آمد و مهرش به سراسر نکشیدم



همچون شکن ساقه ی آلاله شکستم


اندوه دلم تا به شبستر نکشیدم 



یک عمر نفس پشت نفس در عطش و فصل


من قصه ی فرهاد به آخر نکشیدم



چونان صدفی گرم هواداری سرمایه ی خویشم


آوازه ی این عشق به محشر نکشیدم



شولای پریشانی خویشم، گرفتاری خویشم


جز نقش رخش در می و ساغر نکشیدم




 







تاریخ : یکشنبه 94/4/28 | 6:4 عصر | نویسنده : فاطمه حُسنی ابراهیمی | نظرات ()
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.